تو را گم کرده ام من...

دارم به اهدای اعضای م فکر می کنم....اینکه کسی دیگر بتواند با چشم من ببیند...اینکه قلب م در قلب کسی دیگر بتپد...آیا می تواند مثل من به دنیا نگاه کند؟...می تواند آنچیزی را که من حس می کنم او هم حس کند....می ترسم و گاهی ته دلم می گویم بی خیال....اما اینکه تکه تکه شوی بهتر از پوسیدگی است...شاید این همان به تعبیری حیات جاودان باشد....

مگر او چه چیزی دارد که می توانم ساعت ها کنارش بنشینم چای با کیک شکلاتی بخوریم...میوه های رنگی رنگی بخوریم...حرف بزنیم ...بحث کنیم و خسته نشوم؟....

صدای رعد و برق می آید باد پیچیده لای درخت توی حیات.. من نشسته ام و به صدای طبیعت گوش می کنم....صدای وحشتناک و روشن و تاریک شدن اتاقم..نور آبی روی پیرهن سفیدم.....حالا نم نم باران....امشب باز به خاطر آوردم من این شهر را دوست تر دارم....

این چند وقت برنامه خوابم به شدت بهم ریخته....سحر که بیدار می شوم اگر کار داشته باشم و تا ظهر کار می کنم و کلاس و درس و بعد می خوابم تا افطار.....و اگرکاری نباشدتا ظهر می خوابم و بعد کارهایم را انجام می دهم و تا سحر بیدار....توی این ماه یک دوستی هر وقت که زنگ زد شاید ده میلیارد بار...برایش نوشتم ببخشید خواب بودم...گفته بود خوش خوابی ها...من به کم شدن ساعت های خوابم فکر می کنم....منی که حداقل ده ساعت در روز می خوابیدم حالا کمتر از شش ساعت هم کفایت می کند و من هنوز انرژی دارم...

خاج آقا بهجت می گفت تا سفره پهن میشد ما سر گرم بازی بودیم و مادر با التماس و خواهش می خواست سر سفره بنشینیم و بازی برایمان شیرین تر بود...سفره که می خواست جمع شود مادر با نگرانی لقمه می گرفت برایمان...حالا سفره ی رحمت خدا دارد جمع می شود و راستش....جوابم سکوت بود از شرم....کاش میشد بهتر این خدای مهربانی را دوست داشت....



منبع این نوشته : منبع
ساعت ,سفره ,خوابم ,حالا ,صدای